|
حالا آفتاب روی شیشه کمرنگ تر شده و شبها بلند میشود حالا دم صبح و آخر شب بیشتر میلرزم حالا دوباره صدای زوزه ی باد پشت پنجره میپیچد و برگهای مرده را کف حیاط میریزد به تو می اندیشم که اینجا نیستی و به روزهای سخت دوری... می دانی؟ دلم دانستن میخواهد و فرصت،گشاده دستی و لبخند و پرسش و اشتیاق... دلم همراهی می خواهد حالا از عطر باران هم بوی تو می آید و من میان این همه دایره چرخ می زنم وتنم از بوی باران پر می شود دلم یک خط آبی می خواهد و یک آسمان روشن و یک دست مهربان دلم هق هق با اشک می خواهد و بغض فرو نخورده و لبهایی بی ترک و انتظار انتظاری که پایان دارد درست مانند انتظار دیدن تو... میدانی؟ دلم می خواهد چنگی بزنم در رویاها و فکرها و خیالم دلم... می دانی؟ دلم گرمای دستان تو را می خواهد
باران باشد تو باشی و کوچه ای بی انتها دنیا را می خواهم چه کار! دنیا نباشد... کوچه باغی باشد و باران و تو تو که زلال تر از بارانی...
|
About![]()
تقدیم به آن که میراث عشق را از او به یادگار دارم
Home
|